خرید بک لینک
خوشحالم، چون دیگه از غمگین بودن خودم، غمگین نیستم! و این چیز کمی نیست. هر آدم غمگینی، همیشه دچار یه غم مضاعف هم هست. یعنی علاوه بر اندوه ناشی از دردها و رنج هاش، یه حالت غمگینی بعضا نامشخصی رو هم حس می کنه. غمِ غمگین بودن. من هم تا مدتی قبل، علاوه بر غمگینی اولیه ناشی از رنج هام، از اینکه چرا باید انقدر غمگین و افسرده باشم، هم ناراحت بودم. تنهایی و احساس تباهی، بر وفق مراد نبودن و رو به روال نبودن حداقل های زندگی، ناکارآمدی و حس شرمندگی، درگیری های عاطفی و معنوی، فقدان گرمای خانوادگی و نبود عشق و دلدادگی، کمبود انرژی و دردای جسمانی، ... هر کدوم از این ها می تونستن علت حال خرابم باشن، اما بدتر از همه ی اینا، غم ناشی از این فکر بود که چرا حالم خوب نیست و افسرده ام؟! چرا نمی تونم از غمگین بودن، غمگین نشم و به حسای ناخوبم بها ندم؟ اصلا چرا باید از این که مشکلی هست و هست و راحتم نمی ذاره، ناراحت باشم؟ چرا به جای ناراحت شدن، نمی تونم تمرکز کنم و به راه حل ها فکر کنم؟ وجود خود اون مشکل کافی نیست که باید غم بودنشم، بهش اضافه بشه؟! آیا با غصه خوردن کاری درست می شه؟ ... و حالا، این حس اخیر، شاید فقط در حد یه جور خوگیری باشه. شایدم چیز خوبی نباشه و باعث رخوت بشه، که تقریبا همین طور هم شده. درست همون طور که دیگه هیچ وقت چیزایی رو که یه زمانی آرزوشون به دلم بود و موند رو نخواهم خواست. حتی دیگه

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 3:37

باران نمی بارد، اما آن بیرون زندگی جریان دارد، هنوز. دانشگاه و استادها. استاد خسته استاد بی انگیزه، استاد خوشحال، استاد مغرور و استاد متین. و دانشجوهایی که درست پشت در دفتر اساتید معرکه گرفته اند و مجیزشان را می گویند و گاها ابراز انزجار می کنند. دخترهای کاپشن صورتی با چشم های سفید، و پسرهای مودب و خوشتیپ یا بی نزاکت با مدل موهای عجیب. و شهر پر است از مردهایی که از پشت عینک، از پشت شیشه ی ماشین و از پشت ویترین مغازه هایشان نگاه می کنند و من فقط خط اخمم را می بینم... پسری داخل مغازه ای شد که من آنجا مشغول خرید بودم و یکراست به ویترین پشت دخل رفت، اما صاحب بی اعصاب مغازه او را به عقب راند و گفت، سفارشت را از جلوی دخل بخواه و من فکر کردم، لابد این مرد از مدل جوانی این پسر خوشش نیامده، آنهم به این خاطر که هنذفری هایش را از گوشش بیرون نیاورده، وگرنه محتوای ویترین پشت دخل با ویترین ته مغازه چه فرقی داشت؟! پیرزنی در ایستگاه اتوبوس کنارم نشست و گفت، آخ چادرم. هر چقدر می شورمش، باز تا چند قدم توی شهر بر می دارم، پر از خاک و مو می شود و بعد گفت، امان از این بندری ها! کل مملکت می روند بندر برای خرید، آنوقت این ها آمدند، اینجا و چقدر می خرند! و من با خودم گفتم، پیرزن بینوا! لابد فکر می کند این ترمه های اصیل با این تنوع طرح و رنگ و این قطاب های خوش طعم، همه جای دنیا ریخته و چون او همیشه آن ها ر

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 3:37

در این بازار بی مهری، چه موهبتی خوشایندتر از اینکه در کنار کسانی باشیم که حس می کنیم، ما را حقیقتا دوست می دارند؟ این دریافت بی نظیر، تنها وقتی برای یک فرد حاصل می شود که اطمینان داشته باشد، دوستدارانش او را فقط بخاطر آن کسی که هست، دوست دارند؛ فقط برای خاطر خودش. اما این "خود"، کیست که لایق این نوع دوست داشتن باشد؟ آیا خودی که هر یک از ما را به دیگران می شناساند، چیزی غیر از مجموع تاثیر وضعیت مالی ما، رشته ی تحصیلی ما، مذهب و فرقه ی سیاسی ما، فرهنگ خانوادگی ما، زیبایی جسمانی ما و هر فاکتور سازنده ی دیگری است که برای تشکیل هویت، فردیت، منیت و در کل، شخصیت یک فرد لازم است؟ بنابراین، وقتی شخصی به فردی این طور ابراز علاقه می کند و می گوید، من، تو را فقط به خاطر خودت دوست دارم، در واقع مثل این می ماند که گفته باشد، من، تو را به خاطر فرم صورتت، هنرمندی دستانت، طرز تفکر و اندیشه ات احساسات ناب و ستودنی ات، سبک زندگی خانوادگی ات، و به طور کلی، به خاطر آنچه در آنی و یا آنچه در توست، دوست دارم. اما وقتی ملاک و معیارِ مورد پسند واقع شدنِ ما از طرف شخصی، به عنوان مثال، صرفا زیبایی و یا دارایی ما باشد، این برای ما ناخوشایند است، چون می دانیم که تنها یک یا چند بعد از وجود ما مورد توجه و انتخاب آن فرد، قرار گرفته و در صورت زایل شدن و از دست رفتن آن بعد، احتمال فروکش کردن علاقه ی طرف مقابل نیز و

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 3:37

هر آدم طبیعی و سالمی، به "خودش" فکر می کنه که گاها میون این خودکاوی هاش، ممکنه به این نتیجه برسه که بعضی از رفتارهاش نیاز به تغییر داره. در اینجا باید توجه داشت که گفتار و افکار آدمی هم به نوعی رفتار تلقی می شه و از اونجایی که رفتار و گفتار ازاندیشه ناشی می شه، بنابراین برای تغییر در رفتار و کلام، به تغییر در محتوا و فرایند افکار، نیازه. از طرفی، افراد در میزان صحت فکری و سلامت رفتاری، تفاوت هایی با هم دارن. یه عده ممکنه از سلامت ذهن و بهنجاری بالاتری در رفتارهاشون برخوردار باشن وعده ای هم، ممکنه، نیاز بیشتری به ایجاد تغییر درونی داشته باشن که این تفاوت در افراد، ناشی از سبک تربیتی و وراثتی هست که شخصیت اون ها رو شکل داده. آدم هایی که در وضعیت نامناسب تری رشد کردن و شخصیت ناتعادل تری دارن، در صورت تمایل به تغییر، باید زحمت فروپاشی شخصیت ناسالم شون و نوسازی و برپایی یه شخصیت نرمال تر رو متحمل بشن. به نوعی باید جبران مافات کنن. جبران سهل اناری و کارنابلدی های والدین ومحیط شون. و اما شروع فرایند تغییر از اوجایی هست که فرد نسبت به رفتار خاصی در خودش آگاه و حساس می شه و از بروز مکرر و ناخواسته ی اون رفتار احساس نارضایتی می کنه و به این باور می رسه که نیاز به تغییر و تحول داره. به عنوان مثال سبک صحبت کردن نامناسبی که غالبا با لحن پرخاشگرانه یا طعنه آمیز همراه هست، اونهم در شرایطی

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 3:37

گاهی وقتا آدما نمی تونن تشخیص بدن، احساس واقعی شون نسبت به یه نفر، دقیقا چیه! علاوه بر اون، آدما غالبا نمی تونن، احساس واقعی بقیه رو هم نسبت به خودشون بدونن. و این واقعیت، هم می تونه مثل یه کابوس تعبیر بشه و هم بصورت یه رویای روشن. شاید این ندونستن ها، به خاطر اینه که ما نمی تونیم احساس واقعی خودمون رو نسبت به خودمون، واضح و دقیق تجسم کنیم. + تاريخ چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:54 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 7:24

" آفرین، قلم خوبی دارید ". این را خانومی که سردبیر نشریه بود، بعد از خواندن مطالبی که ارسال کرده بودم، گفت. زیاد خوشحال نشدم، بنظرم کلیشه ای آمد. یک تعریف معمولی. یک جمله ی تعارفی، مثل وقتی که باید صرف رعایت رفتار مؤدبانه به کسی بگویی، درود بر شما و احسنت. بعد از آنش، مردی که یک چشمش سفید شده بود و سر و وضعش نامرتب بود و بوی پیری می داد، گفت، از "گفتگوی بادگیرها"ی شما خیلی خوشم آمده. بنابراین آن را در این شماره منتشر می کنم. و بقیه مقالات تان هم باشد، برای شماره های بعد. انگار که لقمه ی چرب و نرمی، آنهم نطلبیده، برایش مهیا شده باشد. از ملاقات آن روز تا حالا، من هنوز در این فکرم که چطور فردی می تواند، دست، اندر کاری فرهنگی داشته باشد، ولی ظاهرش انقدر ناآراسته و نامرتب باشد! وقتی سراغ صاحب امتیاز نشریه ی سوم را از مردی که یک چشمش سفید شده بود، گرفتم، خواست مرا منصرف کند و گوی رقابت را ببرد. جملاتی که ادا می کرد، مثل حرف هایی بود که کسی بخواهد برای ریشخند کردن بچه ها بزند. ناراحت شدم و بر بار تعجبم افزوده شد که چطور کسی می تواند، فرهنگ پرور باشد و این چنین در دام رقابت ناسالم بچرد! صاحب امتیاز نشریه ی سوم، خیلی پر حرف بود. شاید برای مکالمه ی اول و پاره ای از توضیحات، این پر حرفی لازم بود، اما چیزی که باعث می شد آدم احساس کند، با فرد پرحرفی رودر روست، انبوه و رگبار و تکرار کلماتش نبود،

برچسب: ارزیابی, نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 7:24

چند روزی می شود که پلکِ پایینِ چشمِ راستم دچار عارضه ای نامعلوم شده. التهاب، ورم و درد دارد. این مشکل درست، فردای آن روزی که رمان کوری را تمام کردم، پیش آمد. می شود گفت، کاملا اتفاقی بوده که چشم من همزمان با خواندن رمانی که درگیری ذهنی تمام وقتی در رابطه با بینایی، برایت ایجاد می کند، دچار این ضایعه شده، ولی راه برای احتمالات ذهنی هم، همیشه باز است. با وجودی که من به این راحتی ها به هر احتمالی بها نمی دهم، اما بعضی از احتمالاتی که به ذهنم خطور می کند، برایم جالب است. مثلا در این مورد، این گمان به ذهنم رسید که شاید این مشکل چشمی، یک جور بیماری روان-تنی محسوب شود، که در اثر درگیری ذهنی و روانی ناشی از خواندن رمان کوری ایجاد شده. بماند که این احتمال چقدر ممکن است به یقین نزدیک باشد. حوصله ی این را ندارم که ملاک هایش را بررسی کنم و به نتیجه ی قطعی برسم. غرض این بود که بگویم این پیشامد ساده باعث یادآوری خاطره ای دور شد. سال اول دوران راهنمایی بودم. در بین همکلاسی های جدید، بارها متوجه نگاه های خیره ی دختری شده بودم. خیره که می گویم، منظورم واقعا خیره است. زل می زد، بدون پلک زدن، آنهم درست وسط مردمک چشم های آدم. معذب شده بودم و کنجکاو. نگاهش حالت تمنا و تحسین داشت. نگاهش واقعا نگاه بود. تماما چشم می شد و محو. انگار به خلسه می رفت و دیگر، سایر حواسش در این دنیا نبود. یکبار جسارت کردم و پ

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 7:24

یک. کارم به جایی رسیده که می توانم ساعت ها و روزها را به بطالت بگذرانم؛ آنهم تنها با اندکی وجدان درد ناچیز و نیز می توانم اینهمه تنهایی را هم حوصله کنم و تاب بیارم. قبل ترها این طور نبود. برای هر ساعت از بیکاری نگران می شدم و دست به کاری می زدم و برای حجوم این حجم از تنهایی، لااقل غصه می خوردم و به تنهایی ام فکر می کردم. برایم مهم بود. اما حالا می توانم ساعت ها بنشینم و فقط به هُرهُر آتشدان بخاری گوش کنم. دو. یک وقت هایی از این رک بودن و صداقت آمیخته با شوخ طبعی خودم می ترسم. فکرش را بکن، در بین این مصاحبه ها و مصاحبت ها، اگر آدمی پیدا شود که این برخورد مرا خوش نداشت و در حین خنده های من وا رفت و رو ترش کرد، من یکهو چه حالی خواهم شد؟ اما خدا را شکر هنوز انقدر حالم بد نشده و موقعیت سنجم خوب

برچسب: روزنامه, نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 13:46

خیره به زمینیم و در جوار هم، در گذریم، از هم؛ سرد و بی تفاوت. به گرمای دست های هم برای هم، باور نداریم. سلامی نمی کنیم تا مگر خداحافظی نشنویم، از هم. همدیگر را در حمایت از هم، دست کم گرفته ایم و طاقت طلب مهر و بخشش عشق نداریم. به کفش های غبار گرفته ی هم، نگاهی می اندازیم و خش خش خشن قدم های هم را می شنویم، اما طعنه ای بهم نمی زنیم و چشمی به هم نمی دوزیم و با رنج خود، خوشیم. و گنجشک ها از بالای درخت ها و از لای برگ ها دسته جمعی پرواز می کنند و انگار می گویند، هورا. + تاريخ جمعه دهم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:29 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 13:46

بالش زیر سرم سنگ شده و تمام نورون های مغزم به واژه هایی واژگون تبدیل شدن و از چشم هایم سرازیر هستن. خواب از دسترس خارج شده. چه ملغمه ای برپاست! چه تنهایی خارق العاده ی اندوهناکی!

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ساعت 1:56 نويسنده سایان

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 19:44

صفحه بندی